تبليغاتX
خلسه ای ساده


خلسه ای ساده

شاعران روحانیون عشق اند!(کیگارد)ء





















سلام به همه ی دوستان عزیز

به خاطر یه سری از مسایل  خیلی وقت بود نبودم. ولی  تو این مدت اتفاقات خوبی برام افتاد و با دوستان

آهنگ ساز و ترانه سرا  ی زیادی  آشنا شدم.

از دوستان ی که تو این مدت به وبلاگم سر زدن  ممنونم و  پوزش که دیر به روز شدم.

یکی از ترانه هام رو که خودم دوسش دارم و در انجمن ها مورد استقبال قرار گرفت براتون میذارم.


از اولش می خوام بگم آره درس شنیدی

اول عشقِ پاکمون وقتی به من رسیدی


از اولش میخوام بگم اول بیقراری

قول و قرار پنهونُ عکسای یادگاری


دلهره های اولُ تشنگی های دیدار

کشیدن قلبای تیر خورده رو خاک و دیوار


اشکای پاکُ بی صدا وقت بهم رسیدن

یواشکی گلای سرخُ از تو باغچه چیدن


دفتر خاطراتمون از غم و غصه خالی

نوشتن شعرای بی قافیه و خیالی!


باهم میرفتیم توی قصه های ماه و خورشید

اونجا که عشق پاکُ از دلا نمیشه دزدید


می رفتیم اونجا که شبُ ستاره هاش رنگی بود

صدای ناب قلبامون صدای دلتنگی بود


دارم از اولش میگم آره درس شنیدی

ولی تو از کنار من رفتیُ پر کشیدی


یه روز خیسُ ابری بود که بی بهونه رفتی

جاده تو رو صدا نزد که بی نشونه رفتی


حالا یه عمریه دارم از اولش میخونم

قسم به خاطراتمون به پای تو میمونم.

                                                   مرداد-1388


نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

دستان تو یخ کرده یا فصل زمستان است

هر گز زمستانی نشو سهم تو باران است


بر عکس شاعر ها بیا یک شب بهاری باش

این غصه های بی امان هم رو به پایان است


من اشک هایت را میان  آب هم دیدم

دیدم که آرامی و در قلب تو توفان است


ماهی سرخ کو چکم تقصیر دریا نیست

صیاد بی چاره به فکر لقمه ای نان است!ء


نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد!

                                                                      

                                                                                                 (( سعدی))

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

مجبورم میکنی

برای سفر به قلبت

در عشق بلند پروازانه باشم!

شرمنده ام چون این روزها

میترسم سوار هواپیما شم!!!

-------------------------------------------------------------

باز نوشت(برای رمضان)

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه ی خود را به گمانی که شب است!

                                                             (شاطر عباس قمی)


نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم

از لطفی که به من دارید ممنونم و سپاس گذار.

چند وقتی که این ترانه با صدای یکی از خوانندگان محبوبم  داره شنیده میشه.

باید بگم از وقتی این ترانه رو شنیدم  یه حسه خوبی پیدا کردم ، یه جور امید واری و استقامت به آدم میده.

ترانه که واقعا زیبا و قویه(مهدی موسوی میرکلائی  عزیز زحمتشو کشیده) گفتم شما هم بد نباشه بخونیدش:


طاقت بیار میشه شنید, خندیدن دلخواه رو
تو زنده می مونی رفیق, طاقت بیار این راه رو

طوفانو پشت سر بذار, اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه, فردا پر از آزادیه

طاقت بیار رفیق, دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق, خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق, ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق, داریم می رسیم

دنیا اگه تاریک شد, دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیا, چیزی نمونده از مسیر

سرما و سوز برف رو, آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست, ما با همیم طاقت بیار

طاقت بیار رفیق, دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق, خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق, ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق, داریم می رسیم

طاقت بیار رفیق ...
طاقت بیار رفیق ...


راستی  یکی از ترانه هام با نام "رد خون" تو اولین مجله ی بنیاد ترانه چاپ شده

دعوتتون میکنم که اونو بخونید و  نظر تون رو اینجا بگید.(روی اینجا کلیک کنید)

و از همین جا از همتون دعوت میکنم تو کنسرتمون که 15 و 16 مرداد در فرهنگسرای ارسباران(هنر) ساعت 21 برگزار میشه ،تشریف بیارید.

با اجرای آثاری از باخ ،موزارت،شوبرت و...

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم که همیشه با راهنمایی هاشون منو در مسیر درست قرار میدن.

این کار رو ماه پیش نوشتم و به نظر خودم  نسبت به کارای قبلیم  متفاوت تره.

چه عاشقانه بودی تو
چه کودکانه خندیدی
چه بی اشاره باریدی
از آسمان ابری و سردم

چه صادقانه بودی تو
نجیب و پاک و بی همتا
حقیقتی که جاری شد
در آسمان قلب پردردم

تو از درد  شقایقها
من از عشقُ گُلُ بوسه
به آسانی گذر کردی
به تنهایی سفر کردم

    در این شبگردی تنها فقط یک بار با من باش
    فقط یک لحظه ی ساده فقط تکرار رفتن باش


تو بی بهانه بودی ُ
چه پر نیاز بودم من
صدای لحظه ی باران
شبیه راز بودم من

سلام بی جواب ماندم باز
سلامی تشنه ی تکرار
سکوت آخر ُ بشکن
برای لحظه ی دیدار

    در این شبگردی تنها فقط یک بار با من باش
    فقط یک لحظه ی ساده فقط تکرار رفتن باش


خرداد 1388

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

_در بنیاد ترانه هم می تونید بخونیدش!

_منتظر نگاه های سازنده ی شما هستم.

_راستی لینک جدید بنیاد ترانه هم اینه:

www.bonyade-taraneh.com



نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

سلام و درود خدمت همه ی دوستان عزیز

ببخشید که یه مدت نبودم (امتحانات پایان ترمه دیگه!)

تقدیم به کسانی که حقیقت را جستجو میکنند!

 

توی شهر بی پرنده                 توی شهر آهن و دود

هر کی از ستاره میگفت          قلبش از سیاهی پر بود

گمشده رنگ حقیقت              کو دلای سبز و عاشق

حالا غصه ها زیاده                  مث   اندوه   شقایق

آدما رو مه گرفته                     فاصله شده یه عادت

کشتن حس پریدن                  شده  معنی  رفاقت

مردن گلای گلدون                   واسشون فرقی نداره

ندوستن حقیقت                     واسه  اونا   افتخاره

دیگه فریادی نمونده                 برسه به گوش عالم

کاش میشد یه لحظه رد شد     از میون  این  جهنم

حتی سایه ها غریبن               دیگه  پنجره  خیاله

شنیدم یکی به من گفت           بسه پرزدن محاله

توی شهر بی خیالی                حتی عاشقا غریبن

میخوان عاشق بمونن باز         ولی این عشقا فریبن

دیگه باید هم صدا شیم            ترس و از دلا بگیریم

بشکنیم سکوت تلخٌ                واسه آزادی بمیریم

هم قبیله با تو ام من              دیگه بسه بی خیالی

میشه آفتاب بیاریم                تو دلای سرد و خالی

---------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱-این ترانه در بنیاد ترانه هم ثبت شده.

۲-منتظر نقد های سازنده ی شما عزیزان هستم.

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

وقتی که شب سر میرسه

خیال تو جون می گیره

خاموش میشن ستاره ها

دل بوی بارون میگیره


وقتی که شب سر میرسه

دل زمونه می گیره

ماه که میاد تو آسمون

دلم بهونه میگیره


گرفتن دستای تو

دیگه شده سراب من

فقط یه آرزو دارم

یه شب بیا به خواب من


یه شب بیا که کفترا

مهمون آسمون باشن

یه شب بیا که عاشقا

دوباره هم زبون باشن


به خاطر خاطره ها

گرفتن بهانه ها

بیا دوباره نازنین

تو بغض این ترانه ها


ترانه های مرگمو

داد میکشم تو این شبا

قصه به آخر رسیدو

هیچکی نکرد واسم دعا


حالا تن ستاره ها

زخمی فریاد منه

عشق غریب بین ما

تشنه ی تابوت تنه



دی ماه-1387

-----------------------

پی نوشت:

1-منتظر نقد ها و نظرات سازندتون هستم.!

2-این به روز رسانی در بنیاد ترانه هم ثبت شده.


نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزل‌سرایی است اما شعر سپید هم می‌سرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.

او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعه‌شناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو وتلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد. چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال‌ نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد می‌شود.

آثار:

  • از ترمه و تغزل.
  • حنجره ی زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزل‌های سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹.
  • با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده‌ شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲.
  • به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید).
  • از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سروده‌شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷.
  • با عشق تاب می‌آورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده‌ شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲.
  • با سیاوش از آتش.
  • ازترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶.
  • از کهربا و کافور.
  • از خاموشی‌ها و فراموشی.
  • این ترک پارسی‌گوی (بررسی شعر شهریار).
  • حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار».
  • این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک.


مصراع اول غزل زیر، تنها نوشته مزار منزوی است.

[شروع غزل]

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ

تا غزل‌‏های شما،ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!

من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

شانزدهم اردیبهشت ماه مصادف با پنجمین سالگرد ارتحال خداوندگارغزل معاصر حسین منزوی بزرگ را به دوستان شاعرودوستداران شعروادب این سرزمین ازصمیم دل تسلیت عرض می کنم یادش گرامی باد.

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

سالهاست که از چشمان تو دیوانه وار

ترانه ساخته ام تا شاید دنیا در این

زمانه ی دلگیر، یک شاهد .. یک دلیل

برای نا امید نشدن از "عاشقانه ها" داشته باشد ..


این روزا دلم میخواد ببینمت

این روزایه کمی دیوونه ترم
دیگه پرواز و پریدن بسمه
این روزا از دل تو بی خبرم

این روزا اشکی نمونده واسه من
گریه هم دردی دوا نمی کنه
دیگه شبگردیه توی کوچه ها
دست غصه رو رها نمی کنه

حسی گیج و مبهمم تو این روزا
گم شدم توی خیال آدما
تو که گم شدی تو لحضه های من
ولی من  سپردمت دست خدا

چقد این روزا شبیه قصه هام
قصه ای که باورش سخت برام
حالا هر کی از کنار من میره
واسه آزادی دخیل بسته برام

این روزا یه کمی دیونه ترم
با خیال تو دارم جون میگیرم
اگه رویاهات منو شفا نده
مث غصه های مجنون میمیرم

ای هوای شرجیه ترانه هام
میخوام از بند زمین رها بشم
ما که تا ابد به هم نمیرسیم
ابر پاییز و زمستونا بشم

حالا با تنهاییام تنها ترم
میکشم عکس تو رو تو دفترام
اگه گم شدم تو آسمون نترس
این روزا مهمون قلب کفترام
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه گریز گاهی گردد
ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی بر شعله زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
ای عشق ای عشق
 چهره سرخت پیدا نیست
غبار تیره تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی بر گزیر حضور
ساهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست!!
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

اول و آخرش بازم من توی اون نگاهتم
تو این هیاهوی غریب من عاشق و پناهتم

اول و آخرش نبود تو قصه ها نشون تو
چه سوت و کور بی صداس اتاق مهربون تو

دارم  میخونم روزُ شب خسته شدم از این قفس
چه ترس بی زوالیه دوس داشتنت واسه هوس

اول قصه ها به تو بازم دارن دروغ میگن
آخر ماجرا که شد مرگُ به من نشون میدن

بیا نذار که قصه مون به تیرگی تموم بشه
اگه بیای تو قصه ها زمستونم بهار میشه

اگه حوای من بشی توی نگاه آخرم

به آرزو هام میرسم حس میکنم که آدمم


اول و آخرش بازم خاطرهات سهم منه
قلب کوچیکم دوباره عشقتُ  فریاد میزنه
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط عباس یوسفی| |

خدایا تو را قسم به برکت گندم زار

مرا در این سال به گونه ای بساز

شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم

هر کجا نفرت است عشق باشم

هر کجا کینه است عفو باشم

هر کجا یأس است امید شوم

و هر کجا غم است شادی باشم


با آرزوی سالی پر از موفقیت برای همه ی شما

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |

به یاد بابک بیات وموسیقی روح نوازش:

من اینجا

کنار این همه زیبایی

و تو تنهایی

دلم برای تنهایی تو میسوزد

وخود آشفته ام از این خوشگذارانی

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو به روزگار

تلخ

سرد

اندوه وار

فقط نگاه میکنم......ء


نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط عباس یوسفی| |


Design By : Night Skin